ماهنامه ی اینترنتی نجوا
اگر یادتان بود و باران گرفت، دعایی به حال بیابان کنید.
وای خیلی گرسنمه. دلم لک زده واسه خوردن یه لیوان چایی با نون و پنیر . اما نمیشه خورد یعنی قول دادم که نخورم ... اینا توصیفی بود از نجوا تو ماه رمضون ، نزدیکای افطار. همه می شینن دعا می خونن ، می بینین من چه جوری ام ؟؟؟ خلاصه این شد که فهمیدم چشم چپم ضعیفه و باید می رفتم دکتر . بعد از کلی پشت گوش انداختن بالاخره رفتم و با دو تا چشم 0.25 و 0.75 به جمع عینکی ها پیوستم . و دقیقا امروز 6 روزه که عینکی شدم. من یکی از کسایی بودم که از کودکی علاقه شدیدی به عینک داشتم . اما الان می فهمم که خیلی خسته کننده ست. اولین روز که عینک میزنی ، زمین یه متری میاد بالا و مجبوری مثه سربازها وقت رژه رفتن پاهات رو بلند کنی. تو تاکسی وقتی می خوای مثه همیشه بیرون رو نگاه کنی دیگه نمی تونی چشات رو بچرخونی باید گردنت رو 90 درجه بچرخونی ، آخرش هم از درد گردن از خیر بیرون نگاه کردن میگذری. با هزار زحمت میرسی خونه و می خوای یکم فضولی کنی ببینی ناهار چی دارین که میری و در ِ قابلمه برنج رو بر میداری و با یه منظره تار مواجه میشی، یکم می ترسی اما بعد یادت میاد و به خودت نهیب می زنی که زنده ای و این فقط بخاره که رو عینکت نشسته !!! از خیر غذا خوردن می گذری و میری یکم دارز بکشی که تا سرت رو می زاری رو بالش یهو عینکت از چشمت می پره بیرون چون دسته عینک می خوره به بالش و عینک رو میندازه رو نوک بینی ات .عصبانی میشی و عینک رو پرت میکنی یه گوشه . روزای بعد می فهمی که با عینک چایی خوردن هم مشکل ترشده .حتی وقتی نم نم بارون میاد تو با عینکت مشکل داری و خیلی چیزای دیگه ... جالب اینکه عینک این همه مشکل داره اما هر کی می بینتت میگه" عینکی شدی؟؟؟ مبارکه! " اما اما اما... با همه این مشکلات وقتی یکبار دیگه با عینک به شعر روی دیوار خیره می شم وبدون هیچ مشکلی می خونمش ، میبینم که بودنش بهتر از نبودنشه ! نکته اخلاقی داستان: وقت افطار بشینین دعا کنین نه مثه من برین دنبال مسخره بازی که عاقبتش میشه عینکی شدن!
پی نوشت: 1. در مورد همه چیز یکم زیادی اغراق کردم. من اینجوری ام نیستم که موقع افطار فقط به فکر خوردن باشم. 2.عینک اینقدر ها هم بد نیست . خیلی زود بهش عادت میکنین. ۳. اینکه اگه غلط املایی داشتم ببخشین ، دیگه عینکی ام دیگه ، درست نمیبینم
فقط لقمه نون و پنیر دور سرم می چرخه . مثه هر روز داشتم انتظار می کشیدم که دیدم نخیـــــــر! امروز خیلی اوضاع بی ریخت تر از این حرفاست . روده کوچیکه داره تموم میشه ! تو همین فکرا بودم که یهو تصمیم گرفتم یه دکتر چشم پزشک بشم و خودم رو بینایی سنجی کنم . چشام رو دوختم به کاغذ شعری که به دیوار اتاقم بود و با هر دوتا چشم باز شروع کردم به خوندنش .نه بابا ! خیلی می بینم، چشم نیس که میکروسکوپه ....
چشم راستم رو باز گذاشتم و با دست، چشم چپم رو گرفتم دیدم ایوووول بابا بی مشکل خوندم همشو !!!!!!! با اعتماد به نفسی که از تجربه بینایی سنجی چشم راست به دست آورده بودم اینار شروع کردم با چشم چپ به شعر نگاه کردن .این بارم خوندمش تا آخر ... اما بعد از اینکه تموم شد فهمیدم این خوندن با خوندن های دیگه فرق داشت . می پرسین چه فرقی؟؟؟؟ فرقش این بود که این بار بدون اینکه ببینم همشو خوندم، آخه دیگه شعر رو حفظ بودم !!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


